X
تبلیغات
نامه هایم به خدایم

سلام بر مادرعزیزم

حجاب و حیایی که زنان را به آن دعوت میکردی کمرنگ شده. مادربزرگ های ما، زمان کشف حجاب رضا خان مدتها از خانه بیرون نمی رفتند تا حجاب را زنده نگه دارند اما مارا چه شده ؟؟؟

عکس های دخترها با آرایش و لباس هایی که ما برای پوشیدن جلوی محارم خودمون خجالت میکشیم در سایت هایی مثل فیس بوک و امثال آن پیدا میشه...

بعد هم ادعا میکنیم منتظریم تا امام زمان ظهور کند . معنی انتظار را نفهمیدیم.

با همه این وجود ما تا عمر داریم به این جملاتت دلبسته ایم که فرمودی:

خداوندا، به حقّ اولیاء و مقرّبانى که آن ها را برگزیده اى، و به گریه فرزندانم پس از مرگ و جدائى من با ایشان، از تو مى خواهم گناه خطاکاران شیعیان و پیروان ما را ببخشى.



تاريخ : جمعه 1393/01/08 | 9:9 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |

سهل تستری می گوید:

بنده ای خریدم و به خانه آوردم.

از او پرسیدم:

نامت چیست؟

گفت: تاچه خوانی!!

- چه میخوری؟

- تا چه دهی!!

- چه می پوشی؟

- تا چه آری!!

- چه میخواهی؟

- بنده را با خواست چه کار!!

سهل گفت: یک شب را تا صبح به استغفار و گریه پرداختم و با خود گفتم اگر او بنده است ، پس من چه کاره ام...



تاريخ : جمعه 1393/01/08 | 11:20 قبل از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |

خدایـــــــــــــم را دوست دارم . . .

همان خدایی که: دغدغه ای برای از دست دادنش ندارم

همان خدایی که مرا در آغوش گرفته و از مسیر گل و لای عبور می دهد.

خدایم را عاشقانه دوست دارم و می پرستم

نه ترسی دارم برای نابودی اش و نه غمگینم در نبود

حضورش او همیشه به من لبخند می زند

و مرا عاشقانه دوست دارد.

آی مردم بشنوید: که من تنها خدا برایم کافی است . . .



تاريخ : یکشنبه 1392/12/25 | 4:21 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |





تاريخ : شنبه 1392/12/24 | 9:35 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |



تاريخ : چهارشنبه 1392/11/23 | 10:29 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |

یا رب آن بنده شرمنده منم           آن تبه کار وسر افکنده منم

آن خیانت گر بی شرم وحیا         آن ستم  پیشه   درنده  منم 

من به انجام  گنه    چالاکم          در معاصی  دد غرنده منم

نیک هنگام عبادت بی حال           تنبل و خسته وامانده  منم

بی کم.بی پر و بالم یا رب           مرغک عاجز و پرکنده منم

باز با این  همه نومید  نیم            بر در عفو  تو  کوبنده  منم

آن امینی که خیانت کاراست          حال افسرده و پژمرده منم

                                                    آیت الله امیینیان آستانه اشرفیه



تاريخ : یکشنبه 1392/11/20 | 8:17 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |


امسال هم مثل هر سال سوسکت میکنیم


تاريخ : شنبه 1392/11/19 | 11:39 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |



تولد وبلاگم مبارک

منتظر کادو تولد هستم





تاريخ : سه شنبه 1392/11/15 | 8:22 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |


آن به که در این زمانه کم گیری دوست
با اهل زمانه صحبت از دور نکوست
آنکس که به جمگی ترا تکیه بر اوست
چون چشم خرد باز کنی دشمنت اوست

خیام




تاريخ : دوشنبه 1392/11/07 | 11:26 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |

خدایــــــــــــــــا

بابت هر شبی که بی شکر سر به بالین گذاشتم؛

بابت هر صبحی که بی سلام به تو آغاز کردم؛

بابت لحظات شادی که به یادت نبودم؛

بابت هر گره که به دست تو باز شد و من به شانس نسبتش دادم؛

بابت هر گره که به دستم کور شد و مقصر را تو دانستم؛

مــــــــــــــرا ببخــــــــــــــــــــــــش.....

خــــــــدایا؛

عزتی بالاتر از ان نیست من بنده ی تو باشم، و فخر و مباهاتی بالاتر از این نیست که تو پروردگار من هستی؛

خـــــــــــدایا؛ تو آنگونه هستی که من دوست  می دارم؛

مرا نیز آنگونه قرار ده که خود دوست میداری؛!!!!



تاريخ : سه شنبه 1392/10/10 | 2:18 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |

آدمیزاد موجود عجیبی است, برای هدایتش ۱۲۴۰۰۰ پیامبر کفایت نکرد، اما برای گمراه کردنش یک شیطان کافی بود!!!



تاريخ : یکشنبه 1392/09/17 | 10:52 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |
امروز بعد مدتی دلم برای خدا بدجور تنگ شده و با اینکه میدونم به همه چیز آگاهه اما دلم میخواست خدا یه جسم بود تا جلوش زانو می زدم و بهش می گفتم:

عزیزم با تمام وجود دوست دارم

نمی تونم شکر این همه نعمت و لطفتو به جا بیارم .

گاهی اوقات خیلی خیلی بی معرفت میشم اما بنده ام و ضعیف...

وقتی امروز سرمو روی سجده گذاشتم و شکر کردم برای اولین بار حس قشنگی داشتم و به خودم بالیدم که اینقدر خدای مهربونی دارم


روی پـــــرده کعــبه این آیه حک شده اســت: «نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــیمُ »

و مـــن . . . هنــــوز و تا همیشــه به همین یک آیــه دلخــوشــــم:

” بندگانم را آگاه کن که من بخشنده‌ی مهــــربانم !



تاريخ : شنبه 1392/09/09 | 1:34 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |
روزی علامه جعفری سوار تاکسی بودند ، در مسیر راه نفس عمیقی میکشه و از ته دل میگه : ای خدای من !

راننده تاکسی با اعتراض میگه یه جوری میگی ای خدای من که انگار فقط خدای شماست ! ایشان در جواب فورا دو بیت از سعدی می خواند :

چنان لطف او شامل هر تن است
که هر بنده گوید خدای من است
چنان کار هرکس به هم ساخته
که گویا به غیری نپرداخته




تاريخ : جمعه 1392/09/01 | 11:32 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |
محرم

ماه بالیدن است نه نالیدن!
بساطش آموزه است نه موزه!
تمرین خوب نگریستن است نه خوب گریستن!
نماد شعور مذهب است نه شور مذهب!




تاريخ : جمعه 1392/08/24 | 9:17 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |

بر گوش جانـم می رسـد آوای زنـگ قـافــله...   

      ایـن قافلـه تا کربـلا دیـگر نـدارد فاصـلـه...

فردا دوم محرم است روزی که کاروان به کربلا میرسد

وای بر تو ای کوفه، چه کردی با عمه ام زینب(س)؟؟

تل زینبیه و گودی قتلگاه و بین الحرمین را ندیدم اما ادعا میکنم که صدای گریه کودک شش ماهه ی تشنه و بی تابی دختران کوچک را میشنوم ، صدای هل من ناصر ینصرنی را حس میکنم

عمه جان کمکم کن . بعد از دیدن سخت ترین مصائب گفتن«ما رایت الا جمیلا» خیلی سخت است

نمیدانم چه دیدی اما کاش من هم ببینم ....



تاريخ : سه شنبه 1392/08/14 | 11:29 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |
جواب سردار جعفری به سؤال یک خبرنگار خارجی

خبرنگار خارجی:

اگه هواپیمای اسرائیلی وارد خاک ایران بشه و 5 تا موشک بندازه،ایران چکار میکنه؟


سر لشکر جعفری:

«مهم نیست چند تا موشک میندازه ... یا کجا میندازه ...

مهم اینه که موقع برگشت این هواپیما، دیگه اسرائیلی وجود نخواهد داشت که در آن فرود بیاد!» 

ما همچنان مرگ بر آمریکا را چون لعن بر شمر و یزید بعد از 1400 سال ادامه میدهیم



تاريخ : دوشنبه 1392/08/06 | 7:53 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |

خدای مهربانم

ای کاش همانطور که تو خدای خوبی هستی من هم بنده خوبی بودم

ای کاش همانطور که تو می بخشی من نیز میبخشیدم

اما من هر لحظه ای که از عمرم میگذرد بیشتر و بیشتر در این گرداب گنه فرو میروم

خدایا قسمت میدهم به شش ماهه امام حسین(ع) و زینب کبری(س) و دختر سه ساله این کاروان کمکم کن

در این روزها عجیب بوی استجابت دعا می آید



تاريخ : جمعه 1392/07/26 | 3:7 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |

وقتی دخترک ساپورت پوش شهر چشم ها را به دنبال خود می کشاند

چادرم را عاشقانه تر می پوشم

چادر یعنی

آهای نامحرم برای دستهایم نقشه نکش این دست ها فقط برای گرفتن دست های یک نفرند....

برای بدنم نقشه نکش

به اندامم نگاه نکن

طرز فکرم را نگاه کن

آرامشم را نظاره کن

چادر یعنی من آرامش می خواهم

اما نه فقط برای خودم

بدان این سیاهی چادر برای تو هم آرامش می آورد

همین خودخواه نبودن است که چادر را با عشق می پوشم


کپی از وبلاگ :baran7792.blogfa.com



تاريخ : پنجشنبه 1392/07/18 | 10:10 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |



تاريخ : چهارشنبه 1392/07/17 | 3:16 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |

خدایا در حیرتم از این همه لطف و نعمتت

آیا می توانم شکر نعمتی که خیلی ها آرزویش را دارند اما

اما بی هیچ منت و زحمتی به من عطا میکنی را به جا آورم؟؟؟

 من غافل از این که شکر بگویم شکایت می کنم

وای بر من وای بر من

خدای خوبم توفیقم بده در مسیری که پا نهادم موفق باشم

صاحب این مکتب را راضی کنم و شاگردی اش را به من بیاموز



تاريخ : یکشنبه 1392/07/07 | 7:38 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |

کجايي کبري جان؟

هنوز زنده اي؟
ازدواج کرده اي؟
به بچه هايت ياد دادي کتاب را زير درخت رها نکنند؟
بيا کبري جان! بيا و کتاب هاي دبستاني امروز را ببين
 
بيا و ببين خبري از تصميم کبري نيست
بيا و ببين که بچه هاي امروز ديگر نيازي ندارند کتاب هايشان را سالم و تميز نگاه دارند تا سالهاي بعد برادران و خواهران ديگر از آنها استفاده کنند
بيا و ببين خواهر برادري وجود ندارد که بعدا از کتاب ها استفاده کند
اينجا همه تک فرزند شده اند کبري جان
بيا و ببين که ديگر خانه اي نمانده که حياط داشته باشد و باغچه و درختي ...
بيا کبري جان
بيا تا با هم به ياد تصميم آن روزهايت گريه کنيم....!!




تاريخ : جمعه 1392/07/05 | 3:52 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |

آقاجان آمدم پابوسیت اما کم بود...

بازدلم هوای تورا کرده، چه کنم؟؟؟



تاريخ : چهارشنبه 1392/06/27 | 8:32 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |

خــــــــــــــــــــــــــــــــدا


  این چه وضعیه

چرا بعضی کارمندها اینقدر بد کار میکنن ؟؟



تاريخ : چهارشنبه 1392/06/20 | 3:48 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |

معلم همیشه دوست داشتنی قرآن

خدا حفظش کنه

تنها کسی که هیچوقت از شنیدن حرفاش خسته نمیشم



تاريخ : دوشنبه 1392/06/11 | 11:38 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |

انسان ها همه گلها را چیدند و کشتند ،

گل خشخاش انتقام همه آنها را یکجا گرفت .



تاريخ : سه شنبه 1392/06/05 | 5:59 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |



تاريخ : سه شنبه 1392/06/05 | 5:15 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |


تاريخ : یکشنبه 1392/05/27 | 11:0 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |


تا که چشمم باز شد دیدم که یارم رفته است

ماه مهمانی تمام و مه‌نگارم رفته است

با گل این بوستان تازه انسی داشتم

گرم گل بودم که دیدم گلعذارم رفته است




تاريخ : جمعه 1392/05/18 | 10:29 قبل از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |



تاريخ : پنجشنبه 1392/05/10 | 3:51 بعد از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |
رادمردی مهربان با دست های پینه دار
در میان کوچه های شهر غربت رهسپار

کیسه های نان و خرما روی دوش خسته اش
کیست این مرد غریبه ، با لباسی وصله دار؟

کهکشان ها شاهد غم های بی اندازه اش
ماه می گرید برایش چون دل ابر بهار

نیمه شب ها لابه لای نخل ها گم می­شود
چاه می داند دلیل گریه های ذوالفقار

در کنار چاه هرشب ایستاده جبرئیل
تا تکاند از سر دوش علی گرد و غبار

چند سالی هست بعد ماجرای فاطمه
لرزشی افتاده بر آن شانه های استوار

قامت سرو بلندش در هلال افتاده است
زیر بار رنج های تلخ و سخت روزگار

جای رد ریسمان های زمخت فتنه ها
سال ها مانده است بر دست کریمش یادگار

***وحید قاسمی***




تاريخ : سه شنبه 1392/05/08 | 4:20 قبل از ظهر | نویسنده : طلبه شنگول |